صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب Storyteller. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Storyteller. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

بی نام و بی نشان

با سری خموده و حالی خسته در بیابان می دوید٬ نه چراغی از چند کیلومتری پیدا بود نه ردی از سبزی و آبادی...
دهانش از میانه تا گلویش خشکیده بود٬ با یکبار و چندبار آب دهان قورت دادن هم نمیتوانست آن را تر کند.
باران نم نم شروع به باریدن کرد٬ چهره اش شکفت و با توان بیشتری شروع به دویدن کرد.
آنقدر بی اختیار می دوید که آخر پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد.
نتوانست و نمیخواست دیگر بلند شود٬ باران شدید شده بود٬ همان جا با حالی نزار و بی امید به تکه سنگی تکیه کرد.
با صورتی برافروخته که در تاریکی شب و نور مهتاب مانند آتشی سرخ می نمود قهقهه ی دیوانه واری سر داد؛
می خندید و مشت هایش را به خاک خیس خورده ی اطرافش میکوفت.
حتی نمی شد تشخیص داد که میخندد یا می گرید٬ آنقدر که مستاصل از امید به نجات بود که انگار رهایی یا گرفتاری و مرگ دخلی به حال پریشان اش نداشت. همانجا٬ بی خیال از هرچیز نشست و آب باران به دهان ریخت و با شکمی گرسنه و فکری از هم گسیخته ساعت ها خندید تا آنکه بیحال شد و از هوش رفت.
...
هنوز خبری از او در دست نیست.

یکشنبه ۱۳ مرداد ۹۲
ایران

۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

شیرینی زندگی در گندناکی زندگی!

فکرشو که میکنم میبینم در نهایت شاید زندگی خیلی هم غمناک نباشه وقتی که وسط تابستون وقتی که تیغه ی آفتاب مستقیم فرق سرتو نشونه گرفته و میخواد مغزتو سوراخ کنه٬ یه گوشه ی سایه پیدا کنی و فارغ از هر نگرانی و بدبختی و کثافتی که روزانه سرت میاد بری لم بدی و یه پاتو دراز کنی و اون یکی پاتو اهرم دستت کنی و آبجوی تگریِ از یخ درومده رو هم دستت بگیری و قُلُپ قُلُپ بری بالا!
خنده دار اینجاست!
 خنده دار اینجاست که در این لحظه ی خاص که ازش حرف می زنیم زندگی همین لحظه ست!
نه گذشته ای وجود داره و نه آینده! 
انگار خودش یه پا تلاش برای بقای زندگی ئه. وقتی که توی اون شرایط از آفتاب عوضی جون سالم بدر بردی و داری وجودتو خنک میکنی و فقط به این فک میکنی که٬ این آبجو بهترین آبجوی زندگیته که داری میری بالا. که با بهترین نوشیدنیهای جهان هم شاید نخوای عوضش کنی. که خیلی حرومزاده ی خوش شانسی بودی که خودتو به اینجا رسوندی و الان نشستی داری آبجو میزنی!
توو این لحظه نه گذشته برات وجود داره٬ نه آینده! دیگه از هیچ کدوم از غم و بدبختی و فلاکتی که توی گذشته سرت اومده و نفس ات رو بند آورده و تا پای مرگ پیش برده ات خبری نیست. دیگه از اینکه «فردا باید چه خاکی بریزم به سرم» ها خبری نیست. دیگه از « این چه بلایی بود سرم اومد» ها هم خبری نیست!
صحنه آهسته میشه و عرق ات میچکه پایین و هُرم گرمای هوا توی صورتت میزنه و تو شیشه ی خنک آبجو رو روی صورتت میگردونی و بعد یه قلپ دیگه میری بالا.
 پیرهنت کثیف و خیس از عرق شده و روو زمین پر از خاک و احتمالا کثافت نشستی ولی عین خیالت هم نیست. 
تازه یه لبخندی هم به لب داری که... اوه خدایا منو بکش! دنیا رو با همه چیزش به فنا میده!

ولی از همه ی اینها مضحکتر اینه که الان نشستی روو پله ی حیاط خونه ات و توی بدترین وضعیت ات میتونی بهمچین صحنه ی خودساخته ای فکر کنی و توی اون لحظه از اون صحنه زندگی ات رو ادامه بدی... باید خیلی کارت درست باشه. به درستی کار من باشه!

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

مرتیکه ی خر

مرتیکه ی خر یه تیکه طناب پشمی روی دوشش بود و گوشه ی لبش یه سیگار که به تهش رسیده بود٬ مثل خودش.
اما داشت ژست یه بی عار تمام عیار رو به خوبی بازی می کرد. نقشش هم انگار فقط این بود که بشینه و با اون پلکهای افتاده و چشمهای خمارش هی پایین و به کبریت نگاه کنه و یا هی بالا و خبر توی روزنامه رو بخونه...
یه آهنگ جَز بی حس و حال هم با صدای خیلی کم یه گوشه ای از اتاق داشت سکوت نحس دور و برش رو میشکست.
تیتر خبر توی روزنامه از این قرار بود: قتل در توالت عمومی! 
جایی از متن دیده میشد: ...هنوز حدسی درباره ی انگیزه ی قاتل یا قاتلان نمی توان زد....
در جایی دیگر: ...بر اساس دیده ی شاهدان عینی و قراین گمان می رود قاتل مردی لاغر با قدی متوسط و حدود چهل سال سن باشد... 
انگار که کلافه شده باشد روزنامه را پرت می کند به طرفی و سیگارش را هم محکم میمالد روی ظرف درب و داغان خالی زیر چراغ مطالعه اش. یک پیک از ویسکی جلو دستش میرود بالا و از جایش برمیخیزد و در اتاقش شروع میکند به فریاد زدن:

اینجوری نگام نکنین بی مصرفا. شما هیچی از من نمیدونین که برای قضاوت کردنم کمین کردین. من اون زن عوضی رو نکشتم. اون مرتیکه ی آشغال خفه اش کرده بود و زده بود به چاک. (قرمز شده بود و تف هایش به اینور و آنور میریخت) اون... اون... بود که طناب رو دور گردنش گره زده بود و وقتی من صدای دست و پا زدن زن رو شنیده بودم دویدم توی توالت که ببینم چه خبره. دیدم یه زن افتاده کف توالت و دستای بی قوت اش سعی دارن طناب رو از دور گردنش باز کنن. رفتم به کمکش دیدم که کبود شده و دیگه کاری از دست من ساخته نبود. طناب رو از گردنش باز کردم و سعی کردم نفسشو به حالت عادی برگردونم که فهمیدم نبضش نمیزنه. حالا بهتره انقدر منتظر اتفاقای جالب نباشین. بهتره وقت همو انقدر نگیریم. سر و ته قضیه همین بود. چیزی که داره جونمو میخوره اینه که اون مرتیکه ی خر زده به چاک و حالا همه فکر میکنن من قاتلم! بله بهمین راحتی ریده شد به هرچی حقیقت و راستی و درست کاریه...
حالا از اتاق من برین بیرون. یالا بزنین به چاک اگه نمیتونین کمکم کنین تنهام بذارین٬ باید ببینم چه خاکی میشه بریزم به سرم.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

Jarawaian Man

حالا که به اینجا رسیده ام٬ حالا که این سطرها را مینویسم معده ام تهی چون کویری درمانده و بی رونق صدای طبل شکسته می دهد٬ چشمانم تاریک چون شب و گاهی دیگر روشن چونان گرمای بزرگ در آن بالا (خورشید) می شوند. تنم تیر می کشد٬‌ نمی توانم سربگردانم که ببینم تیری در پشتم فرو رفته یا نه. دارد سردم می شود. این مایه ی گرم... نمی دانم عرق هایم هستند یا خونم. باید هشیار بمانم ولی انگار نمی توانم. ای کاش از مادر زاده نشده بودم. در خاطرم نعره ی من و جنگ آورانم به هنگام حمله٬ بی وقفه تکرار می شود؛ صدای طبل و دُهُل٬ نعل اسبان و نیزه ها و تیرهایی که در هوا می رقصیدند در گوشم جرنگیدن میکند... دیگر توانِ فکر کردن ندارم. توان اندیشیدن ندارم. باید استراحت کنم. دیگر نمی توانم ادامه دهم. باید بخوابم. باید شکست را بپذیرم. باید خودم را... (با سرفه ی خشک و خونی که در دهان اش پرید: اوهخو اوهخو) در گودالی پنهان کنم. جایی برای رفتن یا راهی برای پیش روی برایم باقی نمانده است. یارانم... حتما مرده اند. یا فراری یا اسیر شده اند. سربازانم هم بی شک در خون خویش غلطانند...
دیگر گرگ ها و کفتارها و لاش خوران باید پیدایشان بشود.
بی شک٬‌ سپاهیانم می اندیشند که از صحنه ی نبرد فرار کرده ام و آنها را تنها رها کرده٬ از ترس٬ خرابه ای دور از چشم حریفان پیدا کرده و سر به لاک خویش فرو برده ام.
به این منظور٬ وصیت خودم را می نویسم تا شاید تنها دفاع ام٬ تنها دلیل ام بتواند باقیان و یا خانواده های داغ دارِ در سوگِ رفته گانشان را تسلی دهد. نمی دانم٬ جان سالم بدر خواهم برد یا نه. اما بعید می دانم. اما اگر٬ تنها اگر توانستم خودم را از این مهلکه نجات دهم و طی این چند روز بهبود پیدا کنم... به خودم یزدان۱ سوگندِ شرف دارم که برخیزم و پی یاران و سربازانم بگردم و سپاهی گرد هم آورده و جهان را٬ با هستی اش بر سر آن لجن خوارانِ پلید پایین کشم...


قسمت اول – رزمِ خودآگاهی٬ خویشتن پنداری و تاریکی و روشنیِ لحظه (شب و روز)

توضیح گردآورنده: نژادِ مردمان ژاراوان به هیچ خدایی باور نداشته و خویش را خدای خود می پنداشتند.